
عشق فغان و فریاد می زد در دل آشفته معلق و آونگ می زد از حیرانی و سرگشتگی می گفت کدام مقصود را باید نشانه کرد سرگردانی و درماندگی نشانی نیست و جایگاهی برای عشق ورزیدن نیست...
ادامه مطلب
مي و ميخانه كجاست كه من بدان جا روم با رندان تا سحر مي خورم و گفتگو كنم گردش روزگار همه را به زير خاك برد اين درون آشفته حالم را كجا آرام كنم...
ادامه مطلب